
نوشتن قصه نقلکردن نیست. خلاف این است. نوشتن نقلِ همهچیز است. در عینِ حال، نقدِ توامانِ داستان و غیبت داستان است؛ نقلِ داستان از گذرِ غیبتِ داستان.
برچسبها: مارگریت دوراس, نوشتن
اینجا خانهی من است

نوشتن قصه نقلکردن نیست. خلاف این است. نوشتن نقلِ همهچیز است. در عینِ حال، نقدِ توامانِ داستان و غیبت داستان است؛ نقلِ داستان از گذرِ غیبتِ داستان.
... یعنی خانهای را که مینو در آن زندگی میکند، پیدا کردهام؟ باورم نمیشود. باید چهل یا پنجاهسالی داشته باشد. این را پدر میگوید که بلد است با کشیدنِ یک دست روی دیوارها، آنهم درحالیکه دستِ دیگرش در جیبِ شلوارش است، سن و سالِ گچها و آجرهای خانهها را حدس بزند. چشم میچرخانم دورِ اتاقی که در آن هستیم. دیوارها دود گرفتهاند. دود به معنایی واقعی. نه از این دودهای روشنفکری که فقط شاعرها و نویسندهها میبینندش. دود. همانکه همهی سفیدیها را میپوشاند و آدم را قلقک میدهد که بفهمد زیرش چه بوده و هست. همهجا پر از آتوآشغال است. پر از...

«کوکو قبل از شانل» ساخته آنه فونتین یکی از فیلمهای موردِ علاقهی من است. بیشتر به دلیلِ دیدگاهی که به یکی از مهمترین مسائل انسان، یعنی عشق دارد و اینکه نگاهِ ظریف و تحسینبرانگیزی به سرنوشتِ واقعیِ عشق و عشقِ حقیقی دارد. این البته و بیتردید برمیگردد به مضمونی که آنه فونتین برای فیلمنامهاش انتخاب کرده؛ جاهطلبی و غرورِ زنانهای که به هیچ قیمتی فرونمیریزد و ما آن را از زبانِ کوکو و در صحنههای ابتداییِ فیلم میشنویم که با لحنی طنازانه، خطاب به خواهرش میگوید «... تنها چیزِ جذاب عشق، عاشق شدن است و افسوس که برای عاشق شدن نیاز داری به اینکه کسی باشد...» و بعد میبینیم که خودش حاضر نمیشود به خاطرِ تصاحبِ کاملِ مردی که دوستش دارد، با او ازدواج کند و شاهدِ مرگِ تدریجیِ عشق باشد؛ یا برای بهدستآوردنِ رفاه و ثروت با مردی دیگر ازدواج کند و استقلالِ خود را از دست بدهد. این عمیقترین و در عینحال عجیبترین نوعِ عشق است شاید. تفکری که ازدواج به خاطرِ عشق را پس میزند تا شیرهی عشق را بیرون بکشد. این مرا به یادِ سرگذشتِ پروانهها میاندازد. کاری به درستی یا نادرستی چنین تفکری ندارم. اما میدانم زنانی مثلِ مارگریت شانل که پای اندیشههاشان بایستند و در عمل کم نیاورند، نادرند. نباید هم جز این باشد. زیرا واقعیتها را حقایقِ تلخِ زندگی میسازند. جایی که بهناچار راهِ باور و عمل از هم جدا میشود و بازگشت دشوار و گاه ناممکن. بگذریم... امروز فرصتی شد تا باز این فیلمِ زیبا را که داستانی لطیف و تصویرهایی به یادماندنی دارد ببینم. بازیِ آدری تاتو در این فیلم بینظیر است. به نظرم آدری در این فیلم بیشتر از هرچیزی از قدرتِ زنانه و عضلاتِ صورتِ زیبا و جادویِ نگاهش برای انتقالِ حس استفاده کرده است.
مجموعه داستانِ «کانادا جای تو نیست» نوشتهی فرشته توانگر منتشر شد. فرشته توانگر از گروهِ نویسندههایی ست که آهسته ولی پیوسته مینویسند و با اینکه حضورِ دائمی ندارند، اما چون ذاتا نویسنده هستند، هرازگاهی با دستِ پر برمیگردند. میدانستم توانگر کتابی در ارشاد دارد. و میدانم مدتِ زیادی را در انتظارِ مجوز بهسر برده است. خوشحالم خبرِ انتشارِ کتابش را روی وبلاگش و تصویرِ جلدِ کتابش را روی سایتِ چشمه میبینم. امیدوارم بهزودی کتاب را میان دستهایم بگیرم و داستانهایش را بخوانم. فرشته توانگر دربارهی این کتابش میگوید که با کارهای قبلیاش متفاوت است. مطمئنم وقتی نویسندهای بعد از چند کارِ جدی به این نتیجه میرسد، اشتباه نکرده است. به فرشته توانگر تبریک میگویم.
عامهپسند بوکفسکی را خواندم. عجیب این است که حالوهوای خواندنِ چنین رمانهایی را نداشتم. یا گمان میکردم ندارم. بیآنکه بدانم در «عامه پسند» با چه زبانِ زنده و طناز و چه فضای هجوآلود و تا حدودی فانتزی مواجه خواهم بود، شروع کردم و پس از یکی دو صفحه غرق شدم. میگویند بوکفسکیِ شاعر، رماننویسِ خوبی نبوده، ولی شخصیتِ کارگاهی که در «عامهپسند» خلق کرده در این رمان با آن افسردگی و پرخاشگریِ آمیخته به روایتی طنزآلود بینظیر است. فرمِ روایت به شکل یادداشتهای روزانه است. بنابراین خیلی ساده و لذتبخش پیش میرود. پیمان خاکسار – هیچوقت به نامِ مترجمِ یک اثرِ ادبی بیتوجه نباشید - در مقدمهاش بر کتاب نوشته که این رمان چندان انسجامِ داستانی ندارد و خودتان هم با خواندن داستان خواهید فهمید که همینطور است. اما همین عدم انسجامِ هجوآلود و زبانِ عریان، فضای تا حدی فانتزی و شخصیتِ تا حدودی احمقِ کارگاه و بانوی زیبای مرگ که رفتهرفته معانیِ خود را در متن پیدا میکند، ضدِ رمانی فلسفی و خواندنی ساخته است.
... بیش از آنکه برنجانم
رنجیده شدم
بیش از آنکه دوستم بدارند
دوستشان داشتم
بیش از اینکه عشقم دهند
عشق دادم
و این حاصلی است از سالی دور تا امروز
قلبی به زخم اَندر نشسته را...
ابدیتِ یک بوسه - پابلو نرودا - ترجمهی دکتر بینشپژوه – انتشاراتِ معین
رهایم کن
با خاطرهی ستارههای خوابآلودهی شب
که در نگاهت عود مینوازند
این تنهاییِ من است
شبی
که تاریک است
و هیچ دلم نمیخواهد
چراغی برایش روشن کنم
مهدی یزدانیخُرم: رفقا، داستاننویسی این کشور در حالِ پوستانداختن است. بیایید اصلا با هم دشمن باشیم اما باج به دولتیبودن و عامهپسندنویسی ندهیم. من یک تجربهی شکستخوردهی جدی را ترجیح میدهم به ده رمانِ عامهپسندی که بوی واماندهگی و عقدههای جنسی ارضانشدهمیدهند. این شعار نیست، بهخدا شعار نیست. در ضمن یادمان نرود رمانِ بستسلر را تفاوتهاییست با رمانِ عامهپسند که در این بحث نگنجد...
در این روزها کتابهای خوبی چاپشده و اگر سوءتفاهمها را کنار بگذاریم، میتوانیم ببینیمشان؛ مثلا «با چراغ و آینه». چرا این کتاب شفیعیکدکنی را مثال زدم؟ چون خیلی از این دغدغههای تاریخی در مقالاتاش وجود دارند... ادامه در سایتِ ناتور
این مجموعهشعر را به پیشنهاد آقای حقیقت، کتابفروشِ دوستداشتنیِ فروشگاهِ چشمه گرفتم. فهمیدهام که میشود به پیشنهادهای این مرد اعتماد کرد که خیلیوقتها ترجیح میدهد سکوت کند و همهچیز را بگذارد به عهدهی خودت. خصوصا وقتهایی که میخواهی چرخ بخوری میانِ کتابها تا با خیالِ راحت انتخاب کنی. برای همین است که تا کتابی پیشنهاد میدهد معطل نمیکنم. شعرهای «همهی انگشتهای من» سرودهی آذرکتابی را دوست داشتم. برای من که سخت با شعرهای امروزی ارتباط میگیرم، باعث خوشحالی است. به نظرم شعرهای آذرکتابی فقط شعر نیستند، چون با نقاشی و موسیقی درآمیختهاند و تصویرهایی به خواننده میدهند که میتواند ساعتها در آن سیروسیاحت کند. منظورم این است که تنها بیانِ ساعقهوارِ یک حس نیستند.
«جایی به نام تاماساکو» مجموعه داستانی است نوشتهی فلامک جنیدی که زمستان گذشته از سوی نشر چشمه منتشر شد. مجموعهای با هفت داستانِ کوتاه که راویِ همهی آنها «زن» است و شاید بشود گفت «یک زن» است. جنیدی را اغلب ما میشناسیم و با فعالیتهای هنری او آشنا هستیم. اما با اطمینان میگویم «جایی به نام تاماساکو»، تصویرِ دیگری از نویسندهاش به ما میدهد. از نظرِ من بیشتر شبیهِ تصویری است که دیدنِ فیلم «اینجا چراغی روشن است» از جنیدی در من ایجاد کرد. چیزی متفاوت که بیتردید بازتابِ شخصیتهایی است که میپردازد. زنهای درونگرا، تنها، سرخورده و درخود فرو رفته. از این رو مجموعهی جایی به نام تاماساکو را باید مجموعهای در بارهی ملال یا زندگیِ ملالتبارِ یک زن دانست. شاید پرداختن به این ملال و نمایشِ این میزان از آن خوشآیندِ هر مخاطبی نباشد اما چیزی که من میخواهم در این یادداشت به آن بپردازم و به نظرم اهمیت دارد، شکلِ این ملال و توصیفِ کیفیت آن نیست، بلکه شیوهی مواجههی شخصیتهای محوریِ داستانها با چنین موقعیتی است. یعنی همان چیزی که جایی به نام تاماساکو را متفاوت کرده است ....
...این بخشی از یادداشت من بر این مجموعه است که کاملش را به زودی منتشر میکنم اما دوست داشتم تا نمایشگاهِ چشمه برقرار است و بهانهی بیشتری برای خریدنِ کتاب داریم قسمتهایی از آن را اینجا بگذارم. «جایی به نام تاماساکو» مجموعه داستان بسیار خوبی است چه از لحاظ تکنیک و چه به لحاظِ پردازشِ داستانی. «گوشوارههایی با نگین فیروزهای»، «جایِ خوش قابِ عکسها روی دیوار» و «جایی به نام تاماساکو» و چهار داستانِ خواندنیِ دیگر. جنیدی دانشآموختهی ادبیات نمایشی است و تا جایی که میدانم در حالِ حاضر مشغولِ نوشتنِ اولین رمانش است.
«... سالِ هشتادوسه، گفتند «بنویس تا نوشتن را یاد بگیری.» شروع کردم به نوشتن و میانِ همهی کاغذهای مچالهی این سالهایم تنها شد اولین و تنها نوشتهای که خواستم خوانده شود....»۱
تنها را یکی دو روزِ پیش دست گرفتم و حالا حالِ کسی را دارم که «... به چالهای که نزدیکِ قبرِ بابابزرگ است»۲ خیره شده «و دنبالِ هیچچیز»۲ نمیگردد «توی تاریکیهاش...»*... تنها رمانی در بارهی «مرگ» است و یکجاهاییش به طرزِ حسادتبرانگیزی (از لحاظِ اینکه آدم نویسنده باشد البته...) خوب نوشته شده و اینکه انگشت گذاشته روی یکی از دردهایِ عمیقِ فرهنگیِ ما و این شده که یکجورهایی وصفِ حالِ بسیاری از آدمهای امروزیِ ایرانی است. آدمهایی سرگردان و حیران و معلق و درحقیقت تنها، میانِ عقاید و باورهای مذهبی و واقعیتهای دنیای مدرن... سرگردانی که بازتابِ آن را در راوی و جنگوجدلهای درونیِ او با خودش میبینیم. تنها اولین اثرِ مهدی شریفی است و بهتازگی از سوی نشر چشمه منتشر شده. میتوانید آنرا از نمایشگاهِ چشمه تهیه کنید.
۱- نویسنده به روایتِ خودش
۲- بخشهایی از جملههای پایانیِ کتاب
امروز را میگویند «روزِ معلم». این را صبح امیر به یادم آورد که خواست حتما برای معلمش گل بخرم و در جشنی که اولیاء ترتیب دادهاند، شرکت کنم. مقدماتِ این جشن از دو هفته پیش به همتِ نمایندهی کلاسشان که از نظرِ من زنی شگفتانگیز است در شور و هیجانِ در صحنهی مدرسه بودن، چیده شده. این شوقِ هرسالهی پسرم برای قدردانی از معلماش را دوست دارم. نه به این خاطر که مرا به یادِ کودکیهایم میاندازد و آن صبحگاههای پر از گلهای رُز و بوی شببو و مریم که هر سال روزِ معلم داشتیم، به این خاطر که تلنگری ست که خودم را به یادم میآورد و روزها و لحظههایی را که پشتِ میزها و صندلیها نشستهام به آموختن. فکر میکنم چند معلم داشتهام که همیشه در گوشهای از ذهنم پشتِ میزشان نشستهاند و تا به خاطراتم رجوع میکنم یادِ لبخندشان یا جمله یا خاطرهای از آنها میافتم. کم نیستند...
«آغاز فصلِ سرد» نوشتهی ضحی کاظمی بهتازگی از سوی نشر افراز منتشر شده است. این اولین اثرِ منتشر شدهی این نویسنده است که فرمِ مخصوصی دارد در قالبِ مکالماتِ تلفنیِ یک زن. داستان از خلالِ این مکالمات روایت میشود. بهنظرم صرفنظر از موفقیت یا عدمِ موفقیتِ نویسنده در کاربردِ چنین فرمی (که جای بحث دارد)، بهرهگیری از چنین امکانی برای روایتِ داستان در خورِ اعتنا است. بهزودی نقدی بر این رمان خواهم نوشت (یعنی امیدوارم این فرصت دست بدهد) و تا آنوقت امیدوارم دوستانِ زیادی رمان را بخوانند تا ببینیم شاهد چه واکنشهایی خواهیم بود.
رمانِ «من منچستر یونایتد را دوست دارم» نوشتهی مهدی یزدانیخرم به همراهِ بیست اثرِ تازه از جمله سومین رمان از سهگانهی کامران محمدی با نامِ «اینجا باران صدا ندارد» در راهِ نمایشگاه چشمه ...